|
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن اومدي شبيه بارون دله من خسته خاكه واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده روزي كه مي خواست بره 10 تا بزره گل بهم داده گفت : اين 10 تا بزر رو بكار ، هر وقت جوونه زدن من بر ميگردم. منم اونا رو يكي يكي كاشتم ، اما انگار اين آخريه قصده جوونه زدن نداره من اونقدر عاشق بودم كه نفهميدم يك سنگ ريزه هيچوقت جوونه نميزنه.... يعني اون هيچوقت بر نميگرده .... عشقه من باش تا نميرم آخه من بي تو ميميرم نرو تا تنها نمونم بي تو با بغضه شبونم عزيزم عشقه مني تو مثله مجنون پره دردي گريه هايه آسمونم ميگه تو بر نمي گردي دلم از بس گله داره روز هارو هي ميشماره خدا جون كاري بكن تا بمونه پيشم دوباره گلكم با من بمون تا بتونم دووم بيارم آخه ميدوني عزيزم بي تو من طاقت ندارم. دله من بازم گرفته ، تو كه پيشم نمياي همه روزام غم گرفته ، تو كه پيشم نمياي گلومو يك بغضه سنگين داره هي چنگ ميزنه چشامو غبار گرفته ، تو كه پيشم نمياي من ميگم دوست دارم باز ، اما تو ناز ميكني تا ميگم بمون پيشم باز ، داري پرواز ميكني Once a Girl when having a conversation with her lover, asked حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه...
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را.... در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم... مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام. هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام گرفت بدانيد آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم. چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام. موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم. بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد. تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد. اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو نديده تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم تو ببين به جرم عشقت، پرپروازم بستند تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه همه بال و پر زدناش رقص مرگي روي خاك...
بیقرارم من قرارم را کجا پیدا کنم شب نصیبم روزگارم را کجا پیدا کنم من که در این شهر حتی خود را گم کرده ام شمع بَزم شام تارم را کجا پیدا کنم زیر سقف آسمانی خالی از خورشیدو ماه مانده ام لیل و نهارم را کجا پیدا کنم فصل یخبندان ندارد قصد کوچ از خاطرم مُنجمد گشتم بهارم را کجا پیدا کنم کاروان درد نقد هستیم با خویش بُرد رفته بر بادم غبارم را کجا پیدا کنم بی پناهی پای در بند حصار حسرتم دوستان راه فرارم را کجا پیدا کنم آنکه با بشکستن جام دلم جاری نمود گریه ی بی اختیارم را کجـا پیدا کنــم...
*می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند * *ستایش کردم ، گفتند خرافات است * *عاشق شدم ، گفتند دروغ است * *گریستم ، گفتند بهانه است * *خندیدم ، گفتند دیوانه است* * دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم*
کیستی که من
این روزها من گم شدم، گم شدم و دیگر کسی مرا پیدا نخواهد کرد این روزها شبیه تابلوهای نقاشی شدم، نقاشی های پیکاسو و فریادهای گرونیکا... این روزها خودم نیستم . مشتی از یک آدم مانده از من و دیگر هیچ این روزها دلم جا ندارد این روزها زیاد شب می شود... این روزها شاید تکرار می شوم.. این روزها کسی نمی گوید حالت چطور است....! این روزها با اینکه ماه گم شده اما ، شب ها تا صبح روشن است!
می دانی؟! یادم نمی رود شما را...
بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم جز تاريكي و سياهي ندارد! دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني! و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم از طرف من به تو! معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي! به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم! تو را عبادت ميكنم! عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست! مي نگرم تو را ميبينم . آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست! توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را ! در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد ! با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ... کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...
پازل . . .
ای که از یـــــــــــاد تو رفته سمت و سوی منــــــــزلم از پس دلشـــــــــــوره هـایـم بـر نـمـی آیـد دلــــــــــــم هر طـــــــریقی را بگویی آســـــــمان را چـــــــــیده ام عـــــــــــاشـق دیـوانــه کـم دارد غـــــــــــروب پـازلـــم مثل امــــــــــــــواج پر از شــــــــور و صدایی من ولی قـایــق در گـــــل نـشـسته مـنـتــــــــــهـای سـاحـــــــــلـم کم کمــــــــــک دارم به ژرفـای حـــــــقـیـقـت می رسم من بـــــرای بـا تـــــو بـودن کـوچـــــــکـم نـاقـابـــــــــلم قایق وامـــــــــــــــــواج ساحل شـــــرح حال ما دوتاست تــو ســـــــــــــراسـر رفـتن و رفـتن من اما در گـــــــلم دل بخـــــــــــــواهد چه نخـــــــواهد نـاگـــزیرم می روی بی تــــو من می مـــانم و بغــــــــض و خیال باطـــــــــلم ذهــــــــن تو پر می شود ازخاطــــــــــــرات خوش ولـی یک غــــــــــــــروب مرده می مانـد بـه یاد ساحــــــــــــلم مـی روم بغــــــــــــــــــض نبودت را بـبارم در غــــــــزل کـز تـمـــــــــــــــــام بـودنت تنهــــــــــــا همین شـد حـاصلم...
متنی که تو ادامه مطلب گذاشتم ٬ سرگذشت یکی از دوستای خیلی خیلی صمیمیمه ! دوس دارم احساستونو براش بنویسید ... کمکش کنید ! خیلی داغونه ... مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!!
خداوندا نمی دانم خداوندا نمی دانم
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نكن نفس های آخر است نترس برو... احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو... یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد برو... فقط برو..... وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود نمی بخشمت............................ حالا كه دست هایت چتر نمی شوند بگی : گل من باغچه نو مبارک می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
گمان کردم که او عاشق ترين عاشق در اين دنياست
کوله بار آروزهاتا روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده رفتی به هر چی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دل ساده دل به هر کی دادی از سادگی دادی زندگی را پای دلدادگی دادی هرجا که دیدی چراغی پر فروغه تو بهش رسیدی فهمیدی دروغه عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دل اگه بی سر و سامون دل زخمی دل تنها و تکیده دل گریون من و هی دل گریون کوله بار آروزهاتا کی دزدید دل دیونه به گریه هات کی خندید عاشق و خسته وغمگین، پریشون دل بی کس دل اگه بی سر و سامون تو را با هول و ولا تنها گذاشتند اونا که لیاقت عشق را نداشتند تک وتنهایی و با پای پیاده متاسفم برات ای دل ساده...
بچه ها به کمکتون نیاز دارم خفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! تو پست پایینی نظراتونو بذارید تو رو خدا !!!
سلام سلام ... خوبید دوستان . دیروز روز خیلی خیلی جالبی بود بگید چرا ؟؟؟ خوب الان براتون تعریف میکنم . آخه مهلت نمیدید که !!! امروز تولد یکی از دوستام بود . تو باغ عموش تو کرج !!! اولش فکر نمی کردم انقدر تولدش بزرگ باشه ٬ اما وقتی یکی از دوستام از اونجا زنگید فهمید گروه ارکس و بزن و بکوب ... بیااااااا دست دست دست .... همین که رسیدم رفیقم اومد خوشامد گفت و اشاره کرد به سمت یه اتاقکو گفت اونجا میتونم لباسام عوض کنم . خلاصه منم رفتم تو اتاقه و لباسامو عوضیدمو وقتی رفتم تو جمعیت یه آقای خیلی جوون و خوش تیپ اومد سمتمو منو به یه نوشیدنی دعوت کرد . اولش نمیخواستم قبول کنم خدا شاهده ها !!! ولی دیگه تحت تاثیر جو قرار گرفتم . درک کنید دیگه !!!! خلاصه رفتیم نشستیم و باهم آشنا شدیمو کلی هم خندیدیم . یکم که جو آروم تر شد همه نشسته بودنو مشغول صحبت کردن ٬ که یهو آرش(همین پسره) بلند شدو رفت پشت بلند گو گفت : دوستان ! من مایلم یه تکنو با خانمی که تازه باهاشون آشنا شدم .... تو همین حرفا بود که یهو با آوردن اسمم ٬ سریعا لپام عین بچه دهاتیا سرخ شد . خوب قبول کنید منو چه به تکنو و این حرفا ... اونم با یه پسر غریبه ... اونم تا نگاش به من افتاد سریع قضیرو گرفتو از حرفش پشیمون شد . ارکس شروع کرد به زدن و دوباره همه پریدن وسط ... حالا انگار نه انگار منو آرش می خوایم بریم وسط . اومد نشست کنار دستم و ازم معذرت خواهی کرد . اوه راستی ... کلی شرمندمم کرد .. برگشتنی روبرو یه فروشگاه نگه داشت و کلی واسم هدیه خرید ... گفت من دوس دارم علاقمو نسبت به شما ثابت کنم . (گرچه عشق و علاقه با هدیه خریدن ثابت نمیشه ولی خوب چه کنیم دیگه )منم که بی جنبه ٬ نمیدونستم با اون همه کادو چیکار کنم . همرو بردم دادم یکی از دوستام واسم نگه داره ٬ آخه به بابا مامانم چی میگفتم . میگفتم کی اینارو واسم خریده ؟؟؟ دوستان نظر یادتون نره خواهشا .. کمکم کنید . موندم سر دو راهی !! نمیدونم بهش واسه تولد الهام بزنگم یا نه ! آخه تا واسه اولین باره یکی این شکلی احساساتشو بروز داده و علاقشو اعلام کرده . ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ٬ چیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــار کنم ؟؟ ترو خدانظراتونو بگید؟؟ من چی کار کنم ؟
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم ! و تودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: « دلم حیران و سرگردان چشمایی ست رویایی » ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی رفتی نمی دانم کجا ...!
همیشه اولاش گریه میکنی
دردت میاد دلت میسوزه اما یه بار دو بار ده بار بعدش فرق میکنه میشکنی اما بی صدا بدون درد انتظار داری بفهمه یه انتظار پوچ آرزو میکنی که دروغاش دروغ نبوده باشه دروغایی که باور کردی دروغایی که با بغض گفت راسته لحظه هات خالیه ولی خب بهتر از لحظه های پر از دروغه...!
گذشت لحظه های با تو بودن
عشق گمشده .... من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
رنج تنهایی....
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !!!! رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ... گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد ! نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
خندیدم به تمام گریه هام ... در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم ...!
|
About![]()
دوستای خوب و نازم سلام . به کلبه تنهایی های من خوش اومدیدن . امیدوارم دلتنگی های من بتونن گوشه ای از احساسات شمارو به خودشون جلب کنن .
Home
|