تبليغاتX
شهر تنهایی

شهر تنهایی

تنهاترین جامانده در دیار غربت...

http://www.gigaimage.com/images/fdkf6nlv6b4mkltftjpa.jpg


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت16:49توسط مهسا | |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

اومدي شبيه بارون دله من خسته خاكه

واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه

نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي

شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي

نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده

هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده

روزي كه مي خواست بره 10 تا بزره گل بهم داده گفت :

اين 10 تا بزر رو بكار ، هر وقت جوونه زدن من بر ميگردم. منم اونا رو يكي يكي كاشتم ، اما انگار اين آخريه قصده جوونه زدن نداره

من اونقدر عاشق بودم كه نفهميدم يك سنگ ريزه هيچوقت جوونه نميزنه.... يعني اون هيچوقت بر نميگرده ....

عشقه من باش تا نميرم

آخه من بي تو ميميرم

نرو تا تنها نمونم بي تو با بغضه شبونم

عزيزم عشقه مني تو

مثله مجنون پره دردي

گريه هايه آسمونم ميگه تو بر نمي گردي

دلم از بس گله داره

روز هارو هي ميشماره

خدا جون كاري بكن تا

بمونه پيشم دوباره

گلكم با من بمون تا بتونم دووم بيارم

آخه ميدوني عزيزم بي تو من طاقت ندارم.

دله من بازم گرفته ، تو كه پيشم نمياي

همه روزام غم گرفته ، تو كه پيشم نمياي

گلومو يك بغضه سنگين داره هي چنگ ميزنه

چشامو غبار گرفته ، تو كه پيشم نمياي

من ميگم دوست دارم باز ، اما تو ناز ميكني

تا ميگم بمون پيشم باز ، داري پرواز ميكني

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید


Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"
عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"
ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه...


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت16:44توسط مهسا | |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را....


در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


 

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


 

در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


 

در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم


 

ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم...


مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.

هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام

گرفت بدانيد آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.

بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.

تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.

اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن

اعتمادي است که بر مردم دنيا کردم....

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو نديده

تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده

اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم

ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم

تو ببين به جرم عشقت‌، پرپروازم بستند

تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم

چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه

همه بال و پر زدن‌اش رقص مرگي روي خاك...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت18:5توسط مهسا | |

بیقرارم     من    قرارم      را   کجا   پیدا   کنم

 

شب   نصیبم   روزگارم   را     کجا   پیدا   کنم

        

 

 

                من   که  در  این  شهر  حتی  خود  را  گم  کرده ام

 

                شمع    بَزم      شام    تارم   را    کجا     پیدا  کنم

 

 

  زیر  سقف آسمانی خالی از خورشیدو ماه

 

  مانده ام  لیل و نهارم   را   کجا  پیدا   کنم

 

 

 

                  فصل یخبندان  ندارد قصد کوچ  از  خاطرم

 

                  مُنجمد گشتم  بهارم  را  کجا  پیدا   کنم

 

 

 

کاروان  درد  نقد  هستیم  با  خویش بُرد

 

رفته  بر  بادم  غبارم  را  کجا  پیدا   کنم

 

 

 

               بی پناهی    پای    در    بند     حصار    حسرتم

 

               دوستان    راه    فرارم    را    کجا     پیدا     کنم

 

 

 

آنکه   با   بشکستن   جام    دلم    جاری   نمود

 

گریه ی    بی اختیارم     را    کجـا   پیدا    کنــم...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت23:1توسط مهسا | |

*می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند *

 

*ستایش کردم ، گفتند خرافات است *

 

*عاشق شدم ، گفتند دروغ است *

 

*گریستم ، گفتند بهانه است *

 

*خندیدم ، گفتند دیوانه است*

 

* دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم*

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:59توسط مهسا | |

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با
تو می گو یم،،
کلید خا نه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی ها یم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم و بر
زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویا های خویش
با تو درنگ می کنم؟
؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:57توسط مهسا | |

 

این روزها دیوار من عجیب کوتاه شده...  

این روزها من گم شدم، گم شدم و دیگر کسی مرا پیدا نخواهد کرد

این روزها شبیه تابلوهای نقاشی شدم،

نقاشی های پیکاسو و فریادهای گرونیکا...

این روزها خودم نیستم . مشتی از یک آدم مانده از من و دیگر هیچ

این روزها دلم جا ندارد

این روزها زیاد شب می شود... 

این روزها شاید تکرار می شوم..

این روزها کسی نمی گوید حالت چطور است....!

این روزها با اینکه ماه گم شده اما ،  شب ها تا صبح روشن است!

برای شعرهایم اسمی بگذار، یا رنگی!

می دانی؟! 

یادم نمی رود شما را...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:56توسط مهسا | |

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:53توسط مهسا | |

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:51توسط مهسا | |

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...

کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...

بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

 اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت22:43توسط مهسا | |

پازل . . .

ای که از یـــــــــــاد تو رفته سمت و سوی منــــــــزلم

 

از پس دلشـــــــــــوره هـایـم بـر نـمـی آیـد دلــــــــــــم

 

هر طـــــــریقی را بگویی آســـــــمان را چـــــــــیده ام

 

عـــــــــــاشـق دیـوانــه کـم دارد غـــــــــــروب پـازلـــم

 

مثل امــــــــــــــواج پر از شــــــــور و صدایی من ولی

 

قـایــق در گـــــل نـشـسته مـنـتــــــــــهـای سـاحـــــــــلـم

 

کم کمــــــــــک دارم به ژرفـای حـــــــقـیـقـت می رسم

 

من بـــــرای بـا تـــــو بـودن کـوچـــــــکـم نـاقـابـــــــــلم

 

قایق وامـــــــــــــــــواج ساحل شـــــرح حال ما دوتاست

 

تــو ســـــــــــــراسـر رفـتن و رفـتن من اما در گـــــــلم

 

دل بخـــــــــــــواهد چه نخـــــــواهد نـاگـــزیرم می روی

 

بی تــــو من می مـــانم و بغــــــــض و خیال باطـــــــــلم

 

ذهــــــــن تو پر می شود ازخاطــــــــــــرات خوش ولـی

 

یک غــــــــــــــروب مرده می مانـد بـه یاد ساحــــــــــــلم

 

مـی روم بغــــــــــــــــــض نبودت را بـبارم در غــــــــزل

 

کـز تـمـــــــــــــــــام بـودنت تنهــــــــــــا همین شـد حـاصلم...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت16:17توسط مهسا | |

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comسلام .... سلام به همه اونایی که دشون مثل دل من پر ترکه !!! سلام به همه اونایی که دلشون پاکه و هیچ غلطی نمیتونه از پاکی درش بیاره ! سلام به همه !!! همه اونایی که امروز اینارو میخونن !

متنی که تو ادامه مطلب گذاشتم ٬ سرگذشت یکی از دوستای خیلی خیلی صمیمیمه ! دوس دارم احساستونو براش بنویسید ... کمکش کنید ! خیلی داغونه ...

مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!!www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت19:16توسط مهسا | |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irکاش میشد روی زمین ما دوتا باشیم و بــــساسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irخسته ام از آدما زندونیم توی قفساسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irمن میخوام کاری کنی که انتظار تموم بشهاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irبغض تنهایی من بی تو داره وا میشهاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irمیخوام ابرارو ببینم میخوام اون بالا بشینماسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irمیخوام اونجا دلمو بشکافمو بگم که این پایین برام هیچی نداشت ...اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irحالا ابرا واسه من سیاهنو اشک میریزناسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irازشون میخوام منو بیان ازینجا ببرناسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irرو زمین جایی نمونده بیا که با هم بپریماسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irغموغصه هامونو بیا ازینجا ببیرماسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irمیخوام ابرارو ببینم میخوام اون بالا بشینماسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irمیخوام اونجا دلمو بشکافمو بگم که این پایین برام هیچی نداشت ...اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت19:9توسط مهسا | |

خداوندا نمی دانم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت16:18توسط مهسا | |

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت16:7توسط مهسا | |

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت15:40توسط مهسا | |

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

 

 

  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود................

نمی بخشمت............................

  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، ‌خیس اشك هایم نشود

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


ه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ....
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک

 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 

 


 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت15:34توسط مهسا | |


یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت15:2توسط مهسا | |

گمان کردم که او عاشق ترين عاشق در اين دنياست
گمان کردم که غمخواري براي يک دل تنهاست
از عشق خود به من ميگفت از عاشق ها سخن ميگفت
از اشکي داغ وآتشزن هميشه چشم او پر بود
ولي افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازي هاتمام صحنه سازي هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت يارم شود
به خود گفتم که پاياني براي انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولي افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازي هاتمام صحنه سازي ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت21:51توسط مهسا | |

کوله بار آروزهاتا روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی  به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی

زندگی را پای دلدادگی  دادی

هرجا که دیدی چراغی پر فروغه

تو بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس دل اگه بی سر و سامون

دل زخمی دل تنها و تکیده

دل گریون من و هی دل گریون

کوله بار آروزهاتا  کی دزدید

دل دیونه به گریه هات کی خندید

عاشق و خسته وغمگین، پریشون

دل بی کس دل اگه بی سر و سامون

تو را با هول و ولا تنها گذاشتند

اونا که لیاقت عشق را نداشتند

تک وتنهایی و با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت21:48توسط مهسا | |

بهاربيست                   www.bahar-20.com

بچه ها به کمکتون نیاز دارم خفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

تو پست پایینی نظراتونو بذارید تو رو خدا !!!

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت21:12توسط مهسا | |

سلام سلام ...

خوبید دوستان . دیروز روز خیلی خیلی جالبی بود بگید چرا ؟؟؟

خوب الان براتون تعریف میکنم . آخه مهلت نمیدید که !!!

امروز تولد یکی از دوستام بود . تو باغ عموش تو کرج !!! اولش فکر نمی کردم انقدر تولدش بزرگ باشه ٬ اما وقتی یکی از دوستام از اونجا زنگید فهمید گروه ارکس و بزن و بکوب ... بیااااااا دست دست دست ....

بهاربيست                   www.bahar-20.comحالا گروه ارکس هیچی ... خودمو سریع و سیر رسوندم اونجا دیدیم به به .... پسر دختر قاطی ... خلاصه پارتی پارتی ...

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com بهاربيست                   www.bahar-20.com خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

همین که رسیدم رفیقم اومد خوشامد گفت و اشاره کرد به سمت یه اتاقکو گفت اونجا میتونم لباسام عوض کنم . خلاصه منم رفتم تو اتاقه و لباسامو عوضیدمو رفتم تو جمعیت . دور از اینجا چه خر تو خری بود ...دقیقا این شکلی !!!

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

وقتی رفتم تو جمعیت یه آقای خیلی جوون و خوش تیپ اومد سمتمو منو به یه نوشیدنی دعوت کرد . اولش نمیخواستم قبول کنم خدا شاهده ها !!! ولی دیگه تحت تاثیر جو قرار گرفتم . درک کنید دیگه !!!!

خلاصه رفتیم نشستیم و باهم آشنا شدیمو کلی هم خندیدیم . یکم که جو آروم تر شد همه نشسته بودنو مشغول صحبت کردن ٬ که یهو آرش(همین پسره) بلند شدو رفت پشت بلند گو گفت : دوستان ! من مایلم یه تکنو با خانمی که تازه باهاشون آشنا شدم ....

تو همین حرفا بود که یهو با آوردن اسمم ٬ سریعا لپام عین بچه دهاتیا سرخ شد .

خوب قبول کنید منو چه به تکنو و این حرفا ... اونم با یه پسر غریبه ... اونم تا نگاش به من افتاد سریع قضیرو گرفتو از حرفش پشیمون شد . ارکس شروع کرد به زدن و دوباره همه پریدن وسط ... حالا انگار نه انگار منو آرش می خوایم بریم وسط . اومد نشست کنار دستم و ازم معذرت خواهی کرد . بهاربيست                   www.bahar-20.comخلاصه بعد از ظهر خیلی خوبی داشتیم و تهشم بعد از صرف شام با ماشینش آورد رسوندتم و رفت . کارتشو بهم داد تا در اینجور مواقع با هم باشیم . خیلی از من خوشش اومده بود . به نظرتون چی کار کنم ؟؟؟ پس فردا هم تولد خواهر رفیقمه ؟ ؟ به نظرتون بهش بزنگم ؟؟

اوه راستی ... کلی شرمندمم کرد .. برگشتنی روبرو یه فروشگاه نگه داشت و کلی واسم هدیه خرید ... گفت من دوس دارم علاقمو نسبت به شما ثابت کنم . (گرچه عشق و علاقه با هدیه خریدن ثابت نمیشه ولی خوب چه کنیم دیگه )منم که بی جنبه ٬ نمیدونستم با اون همه کادو چیکار کنم . همرو بردم دادم یکی از دوستام واسم نگه داره ٬ آخه به بابا مامانم چی میگفتم . میگفتم کی اینارو واسم خریده ؟؟؟

بهاربيست                   www.bahar-20.com

دوستان نظر یادتون نره خواهشا .. کمکم کنید . موندم سر دو راهی !! نمیدونم بهش  واسه تولد الهام بزنگم یا نه ! آخه تا واسه اولین باره یکی این شکلی احساساتشو بروز داده و علاقشو اعلام کرده . ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ٬ چیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــار کنم ؟؟ ترو خدانظراتونو بگید؟؟

من چی کار کنم ؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت21:9توسط مهسا | |

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید

با حسرت جدا کردم !

و تودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

« دلم حیران و سرگردان چشمایی ست رویایی »

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

وا کردم.

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

رفتی

           

                نمی دانم کجا ...!

   

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت12:49توسط مهسا | |

همیشه اولاش گریه میکنی

دردت میاد

دلت میسوزه

اما یه بار

دو بار

ده بار

بعدش فرق میکنه

میشکنی

اما بی صدا

بدون درد

انتظار داری بفهمه

یه انتظار پوچ

آرزو میکنی که دروغاش دروغ نبوده باشه

دروغایی که باور کردی

دروغایی که با بغض گفت راسته

لحظه هات خالیه

ولی خب

بهتر از لحظه های پر از دروغه...!

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت12:34توسط مهسا | |

تصاویر ناب عاشقانه

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت11:1توسط مهسا | |

عشق گمشده ....
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم....

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
 همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت10:57توسط مهسا | |

رنج تنهایی....

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
 تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم...
 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
 او جانشین همه نداشتنهاست
 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی
 ای پناهگاه ابدی
 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
 
خداوندا
 اگر روزی بشر گردی
 ز حال ما خبر گردی
 پشیمان می شوی از قصه خلقت
 از این بودن از این بدعت
 خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
 چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و  از احساس سرشار است
 
روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد
 اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم
تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ،
 نمی خواهم حتی یگ گام یا یك لحظه
 پیش از آنكه می توانسته ام بروم و بمانم ،
 افتاده باشم و جان داده باشم...

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت10:48توسط مهسا | |

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !!!!

رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي !


گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !


نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !


قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت15:49توسط مهسا | |

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت15:47توسط مهسا | |

خندیدم به تمام گریه هام ...

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم


ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم

ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم ...!

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت15:46توسط مهسا | |